پروتکل چهارم
هر حکومت جمهوری باید در زندگی خود مراحلی را پشت سر بگذارد. نخستین مرحله، روزهای آغازین پس از تأسیس آن است. در این مرحله عناصر تهور و جنون بروز میکند و قدرت طبقات پایین جامعه حاکم میشود و حکومت، مثل آدمهای مست تلوتلو میخورد. در مرحلهی دوم، اجامر و اوباش که به دنبال هر صدایی به راه میافتند، رو میآیند و اینجاست که هرج و مرج سر بر میدارد، و سرانجام آن پیدایش دیکتاتور است. این حاکم خودکامه نه محمل قانونی برای حکومت خود دارد و نه آشکارا کار میکند. با این حال حاکم است و مسؤولیتی را به دوش میکشد. او مسؤول است اما در برابر یک قدرت پنهان و نامرئی و یا یک سازمان مخفی که او را از پشت پرده میچرخاند. این سازمان یا قدرت نامرئی بدون هیچگونه مانع و رادعی هر کار که دلش بخواهد انجام میدهد، چون در خفا و با پنهان شدن پشت سر عمالی کار میکند که تغییر میکنند. این تغییر و تبدیل عمال نه به خاطر آزار رساندن آنهاست بلکه برای کمک مالی به آن قدرت پنهان است زیرا با این کار هزینههای گزافی که در مقابل خدمات عریض و طویل عمال سابق میبایست به آنها پرداخت شود، از دوش او برداشته میشود. عمال مرتباً جای خود را به یکدیگر میدهند و کارها به نوبت مرحله به مرحله پیش میرود.
چه شرایطی در آینده برای درهم کوبیدن این قدرت پنهان پیش خواهد آمد؟ این را ما، خود میدانیم. چه کسی میتواند این قدرت مخفی را نابود کند؟ ما. فراماسونری گوییم ناخودآگاه به ما خدمت میکند. به این ترتیب که پوششی برای ماست و ما، خودمان و اهداف و برنامه هایتان را پشت سر آنها پنهان میکنیم. اما برنامهای که ما برای عمل و اجرا آماده کردهایم و مکانی که این برنامه در آنجا پیاده خواهد شد، به صورت یک راز عمیق و سر به مهر باقی خواهد ماند و احدی از آن مطلع نخواهد شد.
آزادی در یک جا مضر نیست و میتواند در اقتصاد دولت جایی برای خود پیدا کند، بدون آنکه به رفاه و آسایش مردم آسیبی برساند، و آن جایی است که بر اساس ایمان به خدا و برادری انسانی استوار و از ایدهی برابری مبرا باشد؛ ایدهای که در تناقض مستقیم با قوانین هستی است؛ زیرا لازمهی این قوانین اختلاف و تباین در مخلوقات و خضوع و تبعیت (بعضی از بعضی دیگر) است. اگر ایمان به خدا حاکم شد، آنگاه ملت میتواند حکومت کند؛ به این ترتیب که کرهی زمین به چند اقلیم تقسیم و بر هر اقلیمی سرپرست و قیم ملت حاکم شود. در اینصورت ملت تحت ارشاد پیشوای معنوی خود، راضی و خشنود از آنچه خداوند برایش مقدر کرده است به زندگی خویش ادامه میدهد. به همین علت ما موظفیم مذهب را بکلی ریشه کن کنیم و اصل اعتقاد به وجود خدا را از اذهان گوییم بیرون آوریم و به جای آن ارقام محاسباتی و نیازهای مادی را بگذاریم. برای آنکه فرصت تفکر و تأمل را از گوییم بگیریم باید اذهان آنها را متوجه صنعت و تجارت سازیم. با این کار تمام ملتها به کسب و کار و سودآوری مشغول میشوند و از توجه و پرداختن به کسی که در نظر آنها دشمن مشترک به حساب میآید، باز میمانند. بار دیگر میگوییم برای آنکه آزادی به نابودی کامل گوییم بینجامد و اثری از آنها باقی نگذارد باید صنعت را بر پایهی رقابت قرار دهیم. نتیجهی این کار این است که آنچه به کمک صنعت از کشورها عاید میشود دست به دست میگردد و از طریق سفتهبازیها سرانجام به صندوقهای ما سرازیر میشود.
نبرد شدید برای کسب برتری و تفوق و تکانهایی که به حیات اقتصادی میرسد، مجموعاً جوامعی بی شاط و سرد و بیعاطفه ایجاد کرده و خواهد کرد که در نتیجهی آن روح تنفر و کینه نسبت به سیاست حاکم و مذهب در آنها به وجود خواهد آمد و تنها دلخوشیی که برای چنین مردمی باقی میماند در آوردن پول و طلاست؛ طلایی که آنرا میپرستند و چون به کمک آن نیازهای مادی خود را برآورده میسازند در راه آن فداکاری میکنند. در این هنگام لحظهی موعود فرا میرسد؛ زیرا طبقات و اقشار پایین گوییم، برای نابود کردن متفکران و طبقهی روشنفکر گوییم که رقبای ما در رسیدن به قدرت هستند، زیر لوای رهبری ما جمع میشوند. البته انگیزهی این طبقات پایین در پیوستن به ما نه کسب غنیمت و جمعآوری ثروت، بلکه گرفتن انتقام از آن قشر اندیشور است که اینک لحظهی آن رسیده است تا به سرنوشتی که در انتظارشان میباشد، گرفتار آیند.